حالا چی شده ؟ چه اتفاقی واسه نویسنده مون افتاده؟ مریضه؟ می خواد بره؟ افتاده روی دور افسردگی ؟...؟...؟..؟
نه دوستان!اصلا نگران نباشین! آخه مثه شیر نشسته اینجا و داره نیشخند (ببخشید ! اشتباه چاپی شد !)لبخند میزنه ... بله ..
ــــ نویسنده ی محترم! ما سراپا گوش و ذهنمان هوش است ٬ بفرمایید تا ما بگوشیم !
نویسنده: بله... این قصه سر دراز داره .
ــــ حالا شما فرمایش فرمایید لطفا
نویسنده:از اون جایی که همه ی بر و بچه های دور جوونی تب نو آوری دارن ٬ منم به ذهنم فشار آوردم که با کمک ... یه زلزله ی چندین ریشتری توی برنامه ایجاد کنم تا شکل و شمایل دور جوونی شکیل تر بشه.
ــــ خب؟
نویسنده: بر همین اساس دیشب تصمیم گرفتم تا روی خورشید و ماه رو کم کنم و تا خود خود خود صبح بیدار بمونم. حالا بگین چی شد؟
ــــ چی شد؟
نویسنده:چی می خواستین بشه؟ برای اینکه رویای شیرین خواب سراغم نیاد و غافلگیرم نکنه ٬من برای غافلگیر کردنش دست بکار شدم و رادیوی زبون بسته م رو روشن کردم تا پس از مدتها حرف بزنه تا خالی شه. آخه من و اون خیلی رفیقیم .شما که میدونین؟
ـــ بله ..میدونم! بقیه ش چی شد؟
نویسنده: خلاصه رادیو گوش میدادم و متن می نوشتم... ۵ دقیقه شبکه ی جوان٬ ۵ دقیقه شبکه ی سراسری و گاهی موسیقی بی کلام آرام بخش و گاهی موسیقی پاپ.یعنی تصور کنین من بین چندین شبکه سرگردان بودم. تازه حالا به عمق این سردر گمی نرسیدیم !
ـــ مگه چی شد؟
نویسنده: هیچی اونقدر غرق نوشتن شدم که به ویژه برنامه ی اذون رسیدم و صدای موذن و دعا و ... خلاصه شیر تو شیری شد که بیا و ببین !
اما عاقبت متن برنامه نوشته شد!
حالا برای اینکه ببینین حاصل این آشپزی چه غذایی با چه طعمی شده شنونده ی برنامه ی دور جوانی باشید !
نظر یادتان نرود!
خدانگهدار...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|